تبليغاتX
آنچه نامحرمان نخواهند دانست ...
تو و من و سکوت ... دیگر چیزی نخواهم خواست

 

به همه ي دوستاني كه مترصد دريافت مقالات مختلف از سايتهاي مختلف، اونهم به صورت رايگان هستند، توصيه مي كنم اين پست رو بخونن ...

*****

دانلود مقاله علمي در
انجمن علمي تامين رايگان مقالات گيگا پيپر
==================================
یکی از مشکلات بسیاری از دانشجویان و محققین نداشتن دسترسی به پایگاه های اطلاعاتی و ژورنال های علمی است. از طریق سایت گيگا پي پر که در زیر معرفی شده است شما می تونید بعد
از عضویت در سایت، درخواست های مقاله رايگان خود را ارسال کنید. پاسخ دهی بسیار سریع به مقالات و پوشش گسترده بر دیتابیس ها بطور رايگان ویژگی منحصر به فرد گیگاپیپر است.
پس از ارسال در خواست مقاله، به سرعت ميتوانيد مقاله علمي خود را دانلود نماييد

سعی کنید حتما قوانین سایت گیگا پیپر رو قبلا از شروع به فعالیت بخونید. نحوه ی عضویت در گيگا پي پرهم از طریق ارسال دعوت نامه است.

دانلود مقاله علمي در
انجمن علمي تامين رايگان مقالات گيگا پي پر
www.gigapaper.net

آدرس وبلاگ
http://fulltext.blogfa.com/

طريقه عضويت    
http://www.gigapaper.net/gigaforum/invitation.php

راهنماي سايت   
http://gigagiga.pbworks.com/

نوشته شده توسط رها در ساعت 0:11 | لینک  | 

ما هستيم

زير سايه شما

فقط بساط دلتنگيهايمان را برده ايم يك وجب آن ور تر

مبادا خاطرتان مكدر شود ...

دوست داشتيد سراغي بگيريد

نشان منزل جديدمان را تقديم ميكنيم ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 21:41 | لینک  | 

حس به روز بودن ندارم انگار ...

شاید هم دارم ...

اینجا شاید مرا به سمت به روز بودن نمی کشد ...

دلم گاه و بیگاه می گیرد اما خوب ...

شما خوبید؟! ما را نمی بینید خوشتان هست؟

مستدام باشید ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 14:27 | لینک  | 

به روز نمی کنم!

چرا؟

معلوم است دیگر!

نه!حسش هست ... حرفی نیست ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 17:52 | لینک  | 

آخر آدم اینقدر بی احساس و بی فکر و سر به هوا؟! هی کی بورد در دست بگیرد و صفحه سیاه کند و پست بنگارد بعد یادش برود یکسالگی وبلاگش را به خودش و وبلاگش تبریک بگوید؟ این هم شد نویسنده آخر؟!

دوشنبه، اول تیر 88 شروع کردم. از همان موقع که یاهو شروع کرد به داد زدن که آی دارم 360 را می بندم! من هم بساطی که از 86 تا 88 پهن شده بود را جمع کردم و کپی پیست همه را آوردم اینجا ... بعدش هم که قلم در دست گرفتم و هی انشا نوشتم و نوشتم و نوشتم ...

این روزها کمی بی حوصله شده بودم قبول، کارهایم زیاد بود، قبول، فکرم مشغول بود، قبول، اما خوب دلیل نمی شد تولدش را یادم برود ... البته دو ماه گذشته! همچین گناه کوچکی نیست که به اندازه فراموشی یکی دو روزه قابل بخشش باشد!

حالا ... شده دیگر چه کنم ...

یک سال و دو ماه و هشت روزگی ات مبارک.

قول میدهم ده ماه دیگر عین یک بچه خوب دو سالگی ات را تبریک بگویم ... اگر عمری باقی باشد ...

از همه دوستان همراه هم صمیمانه سپاسگذارم و امیدوارم بازهم قلمم شما را به این کلبه کوچک بکشاند ...

موفق باشید و خوش


... امضا ... ؟!؟ همان رها ;)
نوشته شده توسط رها در ساعت 1:11 | لینک  | 

حوصله ی به روز شدن ندارم ...

همین ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 21:38 | لینک  | 

 

چندین دقیقه ای تایپ کردم و چندین پاراگرافی نوشتم تا داد بزنم که حال ندارم کلا و میخواهم بروم اساسی که حالم سر جایش آمد برگردم، که یک کلیلک نا بجا، آن هم از آن دست کلیکهائی که با سر خوردن دستت روی تاچ پد رخ میدهد همه چیز را از بین برد!

خیلی حال داشتیم بدتر تر هم شد. رفتیم از سخنان آخرین نسخه یک مرد بهره ببریم که دیدیم به به! متن نطلبیده هم مراد است ... کش رفتیم و آوردیم همینجا ... البته از همان اول داد زدیم دزدی در روز روشن ... گفته باشم! بعداً مدعی نشوید ... ما حال دعوا نداریم ...

می فرماید

گاهی آپ دیت نکردن وبلاگ

خودش کلی حرف دارد

اما کو گوش شنوا...

 

خلاصه میرویم حالمان که آمد سر جایش اساسی، بر میگردیم به این خرابات نازنین و شما ها سری میزنیم. قول شرف ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 21:39 | لینک  | 

 

گیرم که بی عشق روزگار می گذرانیم و ادعا می کنیم که داریم حالش را می بریم!

حرفی هست؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط رها در ساعت 2:53 | لینک  | 

 

نکته اول:

من مهرداد نمی شناسم

یعنی کلا در زندگیم مهرداد ندیده ام

لطفا خودش را معرفی کند این مهرداد ...

نکته دوم:

من این خانومی که اسمش را بردی را هم نمیشناسم

گمان کنم آدرس غلط بهتان داده اند آقای مهرداد ...

نوشته شده توسط رها در ساعت 0:12 | لینک  | 

بالاخره آمدم

یعنی دست و دلم کشید که بیایم و بنویسم. نمیدانم شاید انتهای این متن هم تصمیمم عوض شود و همه را به یکباره پاک کنم و بی خیال به روز کردن شوم، اما فعلا که انگار کلمات دارد پشت سر هم می آید ...

این روزها روزهای غریبی است. نه چون رمضان آمده و گرسنگی و تشنگی و کسلی و خواب آلودگی بر من و خیلیها چیره می گردد نه، نه چون هوا دوباره گرم شده و اعصاب و روان مردم را بهم ریخته، نه، نه چون قیمت تاکسیها بازهم افزایش یافته و ممکن نیست در هر تریپی که سوار تاکسی می شوی یک دعوای لفظی از جنس "آقا گران میگیری کرایه اش همین است که من گفتم" نشنوی نه ... نه بخاطر همه اینها نیست.

حتی به این خاطر هم نیست که پروژه درسی ات باد کرده روی دستت و حسش نیست آنرا با دو سه بار سعی و خطا ران بگیری و نتایجش را ببری برای استاد. یا حتی اصلا به این ارتباط ندارد که قرار بوده اول شهریور پروپوزالت را نوشته شده روی میز استادت بگذاری و الان سه هفته ای هست باد خورده به مغزت که هیچ، هرچقدر هم میروی دانشگاه پی استادت او را نمی یابی. نه به خاطر این هم نیست. عمرا اگر بشود به مقاله ای که دوست داشتی برای یکشنبه آماده اش کنی و وقتش را هم نداری ربطش بدهی. نه. عمرا. خلاصه درست است که هزار و یک دلیل هست برای اینکه این روزها غریب باشد، اما همه هزار دلیلی که گفتم بگذارید کنار، بچسبید به این یک دلیل اصلی ...

این روزها روزهای غریبی است چون به نسخه جدیدی از خودم رسیده ام. به خودم با هزار نکته که قبلتر ها از خودم نمی شناختم و نمیدانستم و کشف نکرده بودم. رسیده ام به خودم، توانم، علایقم و خواسته هایم و همه آنچه می خواهم و نیست و آنچه نمیخواهم و هست. رسیده ام به برزخی که در آن دست و پا میزنم و تقلا می کنم و کسی نیست مرا از آن بیرون بکشد. عزیزی می گوید هیچ وقت هیچ کس نمیتواند دیگری را کمک کند، فقط خود آدم است که می تواند خودش را نجات بدهد! خوب تکلیف دیگران را که مشخص کردم. به قولی اینجا هیچ چیز نیست، اینجا هیچ کس نیست. اما تکلیف خودم هم معلوم نیست. روزهایم شده سکوت و فکرهای عذاب آوری که حتی زمزمه اش در درون خودم و همراهیش با افکارم نیز سخت است چه برسد به بیرون ریختن آن ... روزهایم و ساعات و ثانیه هایم شده فکر کردن به همه کارهائی که دارم و انرژی ای که ندارم و تغییراتی که رخ نمیدهد و روحیه ای که پیدا نمی شود و خستگی ای که مانده است و بیرون نمی رود.

کاش من هم دل به دریا زده بودم و به مسافرتی رفته بودم که مرا از خودم رها میکرد. شاید مسکن کوتاه مدتی بود اما روزهای آینده ام را حداقل تا یک هفته ای به روزهایی پر انرژی بدل میکرد.

دیروز همه کارهائی که باید انجام دهم و همه آنچه دوست دارم را ردیف کردم روی کاغذ ... نشستم و فکر کردم که چقدر خوب. کلی موضوع دارم برای در رفتن از این خودی که بهش رسیده ام. اما آنقدر کرخت و بی روح و خسته و کسل شده ام که اصلا برایم مهم نیست وقتی ساعت ۲ از خواب بیدار می شوم بازهم به هزار کار انجام نشده ام فکر نکنم و بروم دوش بگیرم و بیایم تلویزیون نگاه کنم و بعد هم پای لپ تاپ دنیا را با اکراه بالا و پائین کنم و دست آخر هم بنشینم برای شما بنویسم. شمائی که شاید حتی به این کلمات من نرسیده باشید از بس که حوصله خواندن ندارید  ...

حالا بازهم باید بنشینم و چرتکه دلم را بیندازم یک گوشه و چرتکه عقلم را بردارم و باز دو دوتا چهارتا کنم و به این نتیجه برسم که بی خیال دلت، الان اگر آن هزار کار اشاره شده را به سرانجام نرسانی معلوم نیست چه بلائی سرت بیاید. پس بیا و بی خیال این وبلاگ نویسی شو و برو برنامه ات را ران بگیر. تا سحر بیدار بمان و فایلهایت را مرتب کن شاید برسی تا یکشنبه مقاله ات را هم جمع و جور کنی. خلاصه کلا تو بیجا می کنی اینقدر فکر کنی به آنچه میخواهی. سرت را بیانداز پائین و آنچه را که باید انجام دهی انجام بده ... همین!!!

نوشته شده توسط رها در ساعت 16:4 | لینک  |